تبليغاتX
دلسپرده

دلسپرده

 

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

 

     

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی.. اما نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب..

ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آید از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب..

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب.

  


سه شنبه ششم اسفند 1387 |

 

گفتگو

 

 

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند


این چهره گم گشته در آیینه خود را نمی داند


می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد


آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند


می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد


کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند


می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم


حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند


می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت


کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند


می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم


حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند


می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین


آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند...

 

 


چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 |

 

آرشيو مطالب

اسفند 1387

بهمن 1387

 
 

پیوند ها

فرازمند

 

امکانات جانبی

RSS 2.0